|
درباره وبلاگ ![]() وبسایت اختصاصی روستای هزارجریب؛ در این وبسایت تلاش میشود تصاویر قدیمی و جدید روستا، خاطرات، مطالب تاریخی، اخبار، معرفی چهرههای قدیمی و مطالب مرتبط با فرهنگ و طبیعت هزارجریب گردآوری و منتشر شود. مدیریت وبسایت: مهدی خورشیدی موضوعات آخرین مطالب پيوندها نويسندگان بروجرد روستای تاریخی هزارجریب: داستانهای واقعی :تاریخ روستا:افراد مهم و بزرگ روستا:عـکسهایی از طبیعت روستا آن مرد یک معلم بود ! ( زندگي زنده یاد عیسی فرخ پور ) عیسی فرخ پور به سال 1286 شمسی در روستای هزار جریب بروجرد تولد یافت . ... از نوجواني و جواني نه تنها با علاقه مطالعه مي كرد بلكه با خريد كتاب هاي مورد علاقه اش ... پدر شده بود ، كتاب هاي ايشان را در گوني ريختيم و همه را در باغچه ي حياطِ خانه دفن كرديم . ... آموزان وظيفه داريد كه پيش از هر ، چيز اركان اصلي ادب فارسي مانند...... برروی ادامه مطلب کلیک کنید. آن مرد یک معلم بود ! ( زندگي زنده یاد عیسی فرخ پور )
عیسی فرخ پور به سال 1286 شمسی در روستای هزار جریب بروجرد تولد یافت . پدرش رحیم خان از خاندان معروف « نصراللهی ها» و از مالکین روستاهاي شرق بروجرد بود و مادرش گوهر تاج خانم ، زنی صاحب کمال و دارای سواد بود . پدر و مادر از همان ابتدا به تربیت فرزند همت گماشتند . عیسی نزد مادر خواندن و نوشتن را آموخت . بعد ها به مکتب خانه رفت و با کتاب هاي رایج در مکتب خانه های آن روز آشنا گردید . دوران نوجوانی وی با گسترش مدارس جدید در بروجرد هم زمان بود . او از این فرصت بهره جست و تحصیلات به سبك جديد را تا پایان دوره ابتدایی در بروجرد گذراند . سپس راهی تهران شد و در مدرسه معروفِ دارالفنون به ادامه ي تحصیل پرداخت .تحصيلات عالي او در دانشسرای عالی و با دريافت دانشنامه ي لیسانس در دو رشته فلسفه ي علوم تربیتی و ادبیات فارسی به پايان رسيد . در دانشسرای عالی از محضر استادان بزرگی چون ملك الشعرای بهار ، بدیع الزمان فروزانفر و دکتر ارانی بهره ها برد . ظاهراً دكتر اراني و بهار بيشترين تأثير را بر شخصيت فرخ پور داشتند . زيرا بعد ها همواره در كلاس درس و يا جمع دوستانِ اهل فضل از آن دو استاد ، بسيار ياد مي كرد . پس از اتمام تحصیل در وزارت فرهنگ استخدام شد و پیشه ی معلمی را در پیش گرفت . فرخ پور از جواني به طبیعت و شكار علاقه داشت . بيشتر اوقاتش در دامن طبيعت مي گذشت و گاه گاهي هم شكار مي كرد ،گر چه شكار، بهانه اي بود كه بيشتر در دامان طبيعت به سر بَرد . اين اُنس با طبيعت او را سحر خيز ساخته بود . او صبح هاي خيلي زود بيدار مي شد و پيش از رفتن به محل كار ، در كوچه باغ هاي با صفاي اطراف شهر به گشت و گذار مي پرداخت . با موسیقی ملي آشنا بود و ردیف های موسیقی را به خوبی مي شناخت . در جواني تار می زد و با نغمه هاي دل انگيز آن ، خلوت شب های تار را به سپيدي صبحگاهان پيوند مي داد . همسر ش ، ایران حقيقي طلب دختری تحصیل کرده و هنرمند از خانواده ای تهرانی بود . وی لیسانس زبان فرانسه داشت و چون او ، معلم بود . ازدواج این دو با عشقی وصف ناشدنی آغاز شد و علايق مشترکی چون شعر و موسیقی این عشق را رنگي آسماني داده بود . حاصل زندگی مشترک آن دو ، تولد پنج پسر و دو دختر بود . پرداختن به امور خانه و فرزندان ، این زن فاضله را از کارِ معلمی باز داشت و از آن پس تنها به خانه داری و معلمیِ فرزندانش در خانه مشغول شد . با مراقبت های چنین مادری ، هر هفت فرزند از تحصیلات عالیه بهره مند شدند و در مشاغلی ارزشمند به خدمت پرداختند : بیژن ( پزشك ) ، هژیر (دندان پزشكِ مقیم آلمان ) ، کورش ( فرهنگیِ بازنشسته و مقيم بروجرد ) ، داریوش ( مهندس راه و ساختمان ، مقیم آمريكا ) ، مهران ( فرهنگی ، مقیم بلژيك ) ، مینو ( فرهنگیِ بازنشسته ) و مهر آفرید ( کتابدارِ دانشگاه لرستان ) . فرخ پور اهل مطالعه بود و با كتاب الفتي ديرين داشت . از نوجواني و جواني نه تنها با علاقه مطالعه مي كرد بلكه با خريد كتاب هاي مورد علاقه اش ، مجموعه اي در خور گرد آورده بود . گويي كتاب خواندن و كتاب داشتن به جانش بسته بود . پسرش ، كورش مي گويد : « روزي رضا نعمتي ، از مبارزان دوران پيش از انقلاب كه در همين مسير هم كشته شد ، به خانه ي ما آمد و گفت كه ماموران امنيتي به دستگيري دبيران و جستجوي منازلشان مشغول شده اند ، آن چه كتاب داريد از بين ببريد . به خواستِ مادر، كه به شدت نگرانِ پدر شده بود ، كتاب هاي ايشان را در گوني ريختيم و همه را در باغچه ي حياطِ خانه دفن كرديم . شب كه پدر به خانه آمد و از ماجرا آگاه شد ، به سختي برآشفت . مي گفت كه مرا هم پيش كتاب هايم دفن كنيد . حال پدر چنان منقلب شد كه مجبور شديم همان شب ، كتاب ها را از خاك بيرون ياورديم و در قفسه بچينيم . » فرخ پور بيشتر وقت را به مطالعه مي گذراند . او در همه ي زمينه هاي ادبي ، تاريخي ، فلسفي و مذهبي مطالعه داشت . در اين ميان به مطالعه ي متون ادب فارسي عشقي خاص مي ورزيد، اين عشق تا واپسين روزهاي زندگي با او همراه بود . حتي در آخرين ماه هاي زندگي كه در بيمارستان بستري بود ، تنها با مطالعه ي ديوان حافظِ بزرگ ، درد هاي سنگينش را تسكين مي داد . روزي در پاسخِ يكي از شاگردانش ، رضا هاشمي كه پرسيده بود ، استاد چه كتاب هايي را براي مطالعه توصيه مي كنيد ، گفت : « شما دانش آموزان وظيفه داريد كه پيش از هر ، چيز اركان اصلي ادب فارسي مانند شاهنامه فردوسي ، كليات سعدي ، ديوان حافظ ، مثنوي معنوي مولانا ، ديوان شمس تبريزي و آثار نظامي را مطالعه كنيد .» او اعتقاد داشت كه يك جوان ايراني آنگاه مي تواند به ايراني بودن خود ببالد كه از ميراث فرهنگي و ادبي خود به خوبي آگاه باشد . چگونه مي توان خود را ايراني خواند و با متون ادبي و تاريخي ايران زمين نا آشنا بود؟ عشق وي به ادب فارسي به ويژه شعر ، بيشتر به آن جهت بود كه در عهد جواني چندي را با شاعر بزرگ معاصر ، عارف قزويني به سر برده بود . ظاهراً اين شاعر آزاده در اواخر دوران قاجاريه ، گريزان از فضاي نا امن و وحشت زاي تهران به بروجرد و روستاي دهكرد پناه آورده بود و مدتي را در اين ديار ، مهمانِ خوانين منطقه بوده است . فرخ پور به زبان هاي عربي و فرانسه احاطه داشت . كورش مي گويد كه گفتگو هاي خصوصي پدر و مادرم در خانه به زبان فرانسه بود . به زبان انگليسي نيز آشنا بود . به فرزندان توصيه مي كرد كه انگليسي را بياموزند . مي گفت كه اگر در مسير خانه به مدرسه روزي چند لغتِ انگليسي ياد بگيرند ، در يادگيريِ زبان انگليسي گام بزرگي برداشته اند .
« فرخ پور خوب مي خواند و خوب مي فهميد و مهم تر اين كه خوب نگاه مي داشت ، بازگو كردن مطالبش بسيار عالي بود .» نه تنها شاعري بزرگ چون زنده ياد احسان ، از فرخ پور چنين ياد مي كرد بلكه جمله همكاران و دانش آموزانش به درك بالا و گستردگي دانش او اعتراف داشتند . به گفته ي عباس زرين[1] ، همه ي فرهنگيان او را به استادي پذيرفته بودند . با اين حال هر گاه مطلبي را از كسي يا جايي نقل مي كرد ، به راستي امانت داري مي كرد و با دقتِ تمام ، مآخذ گفته ي خود را معرفي مي نمود . بر خلاف بسياري از به اصطلاح استادان امروزي كه خيلي ساده ، حاصل كار ديگران را به نام خود نشر مي دهند و در واقع " نام " گدايي مي كنند ، فرخ پور باور داشت : « عدل ، رعايت حقِ غير است و ظلم ، تجاوز به حقِ غير . » احسان در اين باره مي گفت : « او بر سر" حق " بسيار حساس بود . هيچ چيز، حتي نفسِ خويش را برتر و مهم تر از حق نمي شناخت. اگر قرار بود حقي مخدوش شود ، او با تمام ذرات وجودش به هيجان مي آمد . » حق جويي و حق گويي همراه صراحت لهجه ، يكي بودن قلب و زبان ، درستي و راستي ، وارستگيِ اخلاقي ، وطن پرستي و ... درس هاي بزرگي بود كه او از استادان بزرگي چون بهار و اراني آموخته بود . اين درس ها چنان با وجود او آميخته شده بود كه همگان فرخ پور را به اين صفات مي شناختند . اما در جامعه اي كه به واسطه ي سلطه ي چند هزار ساله ي حكومت هاي وحشت و اختناق ، اغلب مردم ، نه دو رو ، كه هزار چهره داشتند ، وجود كسي مانند فرخ پور قابل تحمل نبود . حق جويي و حق گويي ، بار ها براي او زحمت و درد سر ايجاد كرد . با اين كه هيچ گاه به صورت تشكيلاتي با رژيم پهلوي مبارزه نكرد ، اما به تكرار به حراستِ آموزش و پرورش احضار شد . حتي چند بار توسط ماموران امنيتي بازداشت گرديد . اگر چه اين بازداشت ها از چند روز فراتر نمي رفت، اما آن اندازه بود كه اسباب نگراني و اضطراب همسر و فرزندان را يكسره فراهم سازد و آرامش خاطر را از آنان بگيرد . هر چند آنان با اين وضع خوي گرفته بودند ، زيرا به خوبي مي دانستند كه زندگيِ پدر خانواده به همين حق جويي و حق گويي بسته است . او كسي نبود كه با گردش روزگار رنگ عوض كند و نان را به نرخ روز خورد . از اين جهت با وجود زمينه هاي بسيار ، هرگز به سَمتِ سِمَت هاي اداري نرفت و گِرد منصب هاي مديريتي نگشت و تا سال 1348 که بازنشسته شد ، از کلاسِ درس جدا نگردید . کلاس ، معبد فرخ پور بود . هنوز هم در ميان پيشكسوتان فرهنگي شهر ، آنان كه چندين سال است به افتخار بازنشستگي رسيده اند ، كم نيستند كساني كه در گذشته ي نه خيلي دور در حلقه ي شاگردان فرخ پور جاي داشته اند و از او خاطراتي فراوان و شنيدني به ياد دارند . اين خاطرات ، تصويري زيبا از مردي ميانه با قامتي استوار ، صورتي كشيده ، چهره اي مصمم و جدي ترسيم مي كند . او كلامي محكم و دل نشين داشت و نگاهي نافذ كه در اعماقش صميمت موج مي زد . در پس چهره مصمم و جدي او ، قلبي بس رئوف نهفته بود كه در برخورد با دانش آموزان ، همكاران و مردم كوچه و خيابان انساني مهربان ، متواضع و با محبت را نمايان مي ساخت . مرد از ناروايي هاي حاكم بر جامعه ، دردهايي بزرگ در سينه داشت با اين حال ، همواره شاداب و سرزنده به نظر مي رسيد . اگر چه به طبقه ي اعيانِ شهر وابسته بود اما ظاهرش اين را نمي نماياند. ساده زيستي چه در خانواده و چه در محيط كار و جامعه از ويژگي هاي او بود . لباس او براي سال هاي سال از نوع پارچه هاي بدون نقش و نگاري بود كه با همه ي سادگي ، هميشه تميز ، مرتب و اتو كشيده بود و نوعي تشخص و وقار و در عين حال برازندگيِ ظاهري به او مي داد . معمولاً كُت و شلواري تيره رنگ ، بيشتر سرمه اي با پيراهن سفيد و كراواتي كه گاهي قرمز و گاهي روشن يا سرمه اي بود ، به تن مي كرد . شخصيت او به واقع نمونه ي يك معلم و فرهنگيِ تمام عيار بود . مرتضي محمدي[2] از او چنين ياد مي كند : « استاد ، فردي مسئول ، سخت كوش و وقت شناس بود و به اين موضوع بسيار اهميت مي داد . در زمينه ي كار هاي روزمره ، آنان كه با او سر و كار داشتند ، مي بايست خود را با اين روش او هماهنگ مي كردند . زيرا بي توجهي به اين موضوع ، گاه به بريدن رشته ي دوستي و يا ترك همكاري منجر مي شد . با چابلوسان و افراد چند رنگ ، سخت مبارزه مي كرد . او مدافع حقوق ضعيفان بود . شغل معلمي را بسيار دوست داشت . هنگام تدريس ، ابتدا رئوس مطالب را با خطي زيبا روي تابلو مي نوشت و بعد به توضيح در باره ي درس مي پرداخت . كلاس درس او ساكت و آرام بود و هيچ گاه دانش آموزان را خسته نمي كرد . بلكه به دليل تشريح و توضيح گسترده اي كه از درس ارائه مي داد ، ولع دانش آموز به كلاس و درس او بيشتر مي شد . اغلب ، زنگ هاي تفريح در كلاس مي ماند تا مطالب مورد بحث را تفهيم كند . تا دانش آموز به تمام ريز و درشت مطالب كتاب مسلط نبود ، از او نمره ي قبولي نمي گرفت . در امتحان شفاهي ، اگر حاضر جواب نبودي و با تأخير پاسخ مي گفتي ، امكان تجديد يا مردود شدن بسيار بود . » جمشيد خان خسروي[3] مي گويد : « استاد به تاريخ و عظمت ايران باستان احترام خاصي مي گذاشت . از بزرگان ادب فارسي به ويژه فردوسي هميشه به بزرگي ياد مي كرد . به زبان و ادبيات فارسي عشق مي ورزيد . با اين كه خود زاده ي روستا بود ، اما اگر دانش آموزي نمي توانست فارسي صحبت كند ، به شدت بر او سخت مي گرفت . او يك ايران پرست واقعي بود . با اين كه در كلاس هاي 11 و 12 دبيرستان درس مي داد اما انضباط خاصي بر كلاسش حاكم بود . كلاس هاي او بسيار شاد بود و گاه با شوخي هايي ظريفي كه مي كرد ، همراه مي شد . با برخورد هاي به جايي كه با دانش آموزان پرخاشگر داشت ، آن ها را سر جايشان مي نشاند . دانش آموز بايد هميشه آماده مي بود چون ممكن بود هر آن از او پرسش كند . بر لغت ، تاكيد فراوان مي كرد و به دانش آموزان براي يادگيري و حفظ لغت هاي درس ، سخت مي گرفت .در درس انشا بسيار سخت گير بود . بالاترين نمره اي كه مي داد به ندرت به 14 مي رسيد . يعني اگر ما در درس انشا نمره 11 يا 12 مي گرفتيم بسيار شاد مي شديم . آن زمان فلسفه و منطق را به صورت شفاهي امتحان مي گرفتند . روزي از همه ي ما درس پرسيد . كلاس 45 نفره روي هم نمره ي پنج گرفتيم ! به برخي از دانش آموزان نمره زير صفر داده بود ! بعداً با دخالت مرحوم فتحعلي خان پور پرويز به آن ها كه زير صفر گرفته بودند ، نمره صفر داد . به نزديك ترين افراد حتي به پسرش هژير بيهوده نمره نمي داد . از سخت گيري او در كلاس دو خاطره به يادم مانده است . بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 شخصي به نام دولتشاهي رئيس شهرباني بروجرد شد . پسرش در مدرسه مورد توجه بود و بعضاً با اعمال نفوذ به او نمره قبولي مي دادند . اما فرخ پور به او نمره نداد و او تجديد شد . اين مسئله براي استاد دردسر آفرين شد . اما او كوتاه نيامد . پسر فرماندار وقت به نام تيمور مُلكاني در كلاس 11 با ما همكلاسي بود ولي دانش آموز درس خواني نبود . روزي با يك دسته گل وارد كلاس شد و آن را به فرخ پور تقديم كرد ، به اين خيال كه از او درس نپرسد . اما استاد بر خلاف انتظار از او درس پرسيد و چون نتوانست پاسخ دهد به او نمره ي صفر داد . سپس به او گفت كه اگر تمام گل هاي بروجرد را هم برايم بياوري تا بلد نباشي بيست و پنج صدم نمره هم به تو نخواهم داد . با اين حال با روي خوش يك شاخه گل جدا كرد و دسته گل را به تيمور پس داد و گفت كه فردا هم از تو مي پرسم . » آن سال ها كه كلاس درس و مدرسه قداست و ارزشي فراوان داشت و معلم در چشم و جان دانش آموز در اوج مي درخشيد ، سخت كوشي و جديّت فرخ پور در تدريس مثال زدني بود . راست است كه مي گويند : « حرمت امامزاده با متولي آن است .» اي كاش نا اهلان ، آنان كه با پيشه ي معلمي به واقع بيگانه اند ، هرگز به حريمِ قدسي كلاس راه نمي يافتند و اين مهم را ، كه با شغل انبيا برابرش دانسته اند ، چنين از اعتبار نمي انداختند . به راستي « وجود امثال فرخ پور در پياده رو هاي شهر هم يك سرمايه ي بزرگ بود .» اين گفته ي عباس زرين است كه از او خاطراتي زيبا به ياد دارد : « در كلاس درس با بيان رسا و محكمي كه داشتند تا ساعت ها به ياد دادن و تعليم جدي مشغول بود . در تدريس بسيار جدي و سخت گير بود . از همه درس مي خواست و به راستي گذشت هم نمي كرد . اين كه يك محصل ايراني بايد به اندازه ي ريگ هاي محوطه دبيرستان لغت فارسي بداند ، از جملات معروف ايشان است . در ادبيات فارسي سخت گيري ايشان تا مرز تعصب بود . بد خواني يك متن درسي توسط يك دانش آموز، او را به شدت بر افروخته مي كرد . تا آخر عمر يا مشغول ياد دادن بود و يا ياد گرفتن و واقعاً اين درد بي درمان كه در حال حاضر گريبان گير جامعه ما است ، فقدان چنين معلماني است كه وجود شان در پياده رو هاي شهر هم يك سرمايه ي بزرگ بود . شخصيت استاد چنان بود كه همگان را ، اگر هم نمي خواستند ، مجذوب و مفتون خود مي كرد .» تمامي كساني كه در پنجاه سال اخير به گونه اي با تشكيلات آموزش و پرورش بروجرد سر و كار داشته اند در ميان مديران ديروز و امروز اين اداره ، از زنده ياد نور محمدي به عنوان يك فرهنگي فرهيخته و مديري نمونه و فراموش نا شدني ياد مي كنند . اين جمله از اوست كه گفته بود « آقاي فرخ پور اگر دنبال مقام رفته بود ، پست وزارت هم براي ايشان كم بود .» رضا هاشمي[4] با نقل اين جمله مي گويد : « استاد ترجيح داد كه تا پايان خدمت در آموزش و پرورش ، فقط تدريس كند . او عاشق كلاس و درس بود . روزي يكي از شاگردان از او پرسيد كه شما كي بازنشسته مي شويد؟ اين پرسش بيجا ، استاد را چنان منقلب كرد ، كه يكي ديگر از همكلاسي ها ، مرحوم محمود سرتيپي يار احمدي خواست سوال كننده را تنبيه كند اما استاد مانع شد و گفت كه من وقتي هم بميرم از گورم آتش بر مي خيزد . عشق او به كلاس سبب شد كه تا چند سال پس از بازنشستگي ، با رغبت فراوان و بي آن كه وجهي دريافت كند همچنان به تدريس ادامه دهد . » سال هاي پاياني زندگاني فرخ پور با رنج بيماري و اندوه كوچ عزيزانش همراه شد . همسرش ، بانو ایران به سال 1356 فوت کرد و فرخ پور را به شدت تنها گذاشت . پیش از این ، بر اثر مرگ نا هنگام فرزند جوانش ، دکتر بیژن فرخ پور به سال 1351 به ماتم نشسته بود . اما مرگ همسر تاثيري عمیق بر زندگی اش گذاشت و او را به آرامي به کنج خلوت و گوشه نشینی کشانید . از اين پس ، وقت او در خانه بيشتر به مطالعه مي گذشت . ضعف و پيري نيز او را از دامانِ خوشِ طبيعتي كه سخت بدان دلبسته بود ، جدا ساخت . در اين سال ها به فشار خون و اوره ي بالا گرفتار آمد . حتي راه رفتن هم برايش دشوار گشت و زمين گير گرديد . با شدت گرفتن بيماري ، چندي در بيمارستان آسياي تهران بستري شد . و سرانجام در 22 فروردين 1369 جان به جان آفرين تسليم كرد . پيكرش را در بهشت زهراي تهران به خاك سپردند . و سرانجام مردي كه همه ي وجودش از عشق به وطن و تعليم و تربيت فرزندان ايران زمين شعله ور بود ، در دل خاك آرام گرفت . رَحمَ اللهُ مَعْشَرَ الْماضين كه به مردي قدم سپردندي راحت جان بندگانِ خدايْ راحت جان خود شمردندي آن كسان چون كه زنده مي نشوند كاش اين نا كسان بمردندي [1] - فرهنگي فاضلي كه سال ها در دبيرستان هاي بروجرد به تدريس ادبيات فارسي مشغول بود . خوانندگان هفته نامه پيغام بروجرد ، با نام و آثار قلمي ايشان به خوبي مأنوس اند . [2] - از فرهنگيان بازنشسته كه همچنان در مجتمع غير دولتي خوارزمي به تعليم و تربيت جوانان اين ديار مشغول است . [3] - دبير بازنشسته دبيرستان هاي بروجرد ، ايشان كه از فرزندان خسرو خان دهكردي است به جهت پيوند داشتن با خانواده هاي فرخ پور ، پور پرويز و نصرالهي ، از بزرگان اين چند خانواده ، خاطراتي بس جالب و شنيدني دارد . [4] - فرهنگي بازنشسته و از شاگردان مرحوم فرخ پور ، هم اكنون كتابخانه ي مجتمع آموزشي تيزهوشان شهيد بهشتي از تجربه هاي ايشان بهره مي برد .
دوشنبه 19 تیر 1391 :: 02:58 :: نويسنده : dh
|